تبليغاتX
دلنوشته های یک دختر بارونی

























دلنوشته های یک دختر بارونی

یه کنکوریه 90!

سلاااام!این یه ویژه آپه!مث ویژه نامه روزنامه ها!اما یه آپ اصلی نیست!اصلا نمیدونم چی باید بگم..؟!فقط میگم..تـــــــــــــــــــــــــبـــــــــــریــــــــــــکـــــــــــــــــــ!!!!

عالی کار کردن بچه ها!لحظه ای که کاسیاس جام و برد بالای سرش همه ی بدنم لرزید!اینقد خوشحال شدم که نگو!فقط نمیدونم چرا داوید هنگ کرده بودو گل نمیزد؟!اما خدا رو شکر پیش بینی هشت پا درست از آب در اومدو......!این بار از همه ی بروبچ عکس میذارم.

دلم وا۳ جام جهانی و استرس ها و اخبار ورزشی های پر هیجان تنگ میشه....!حیف..!زود تموم شد!

عــــــــــشـــــــق است اســــپــانــیــا!

خیلی بعد نوشت:خداااااا.یه ساعته دقیق نشستم عکسای توپ و از سایتای خارجی با هزار بیچارگی-سرعت اینترنت و که میدونین...!-پیدا کردم از بعد از جشن قهرمانی اسپانیا و جشن بعدیشون اما تا گذاشتم تو ادامه مطلب و خواستم تایید کنم ریست شد سیستم....ديگه خسته شدم!بيخيال عكس نايس.همين قبليا خوبه...


ادامه مطلب
نوشته شده در 89/04/21ساعت 14:16 توسط baran|

سلااااام به همه!من اومدم!جاتون خالی اینقد خوش گذشت مشهد!تبریک میگم!عجب بازیه حساسی بود!یه عالمه قضیه داره بازی نیگا کردن من!من از اول هفته با مامانم تموم کرده بودم که چهارشنبه ساعت ۱۱ شب نباید بیرون باشیم.باید یه جایی بریم که تلویزیون داشته باشه!مامانم هم گفت باشه مهمانسرای اداره تلویزیون داره میریم همون جا!چشمتون روز بد نبینه وقتی رفتیم دیدم تلویزیونش انگاری ۱ اینچه و تو سقف هم وصلش کرده بودن!مامانم گفت عیب نداره هماهنگ میکنم با یکی از دوستا اون شب میریم خونه اونا باشیم!همش ته دلم شور میزد.میدونستم آخر یه چیزی میشه!خلاصه رفتیم خونه ی اونا و منم دیدم تلویزینشون اندازش اکیه خوشحال شدم!خوشحالیه من همانا و...!چشمتون روز بد نبینه فهمیدم شبکه ۳ شون وصله به ماهواره وقتی فوتبال شروع میشه دیگه نمیگیره....!اینو که فهمیدم زدم زیر گریه...!همه بسیج شدن که برای من تلویزیون گیر بیارن که خدا بیامرزه همسایه بالاییشونو که گفت بیاین خونه ی ما! یه زوج جوون بودن.شوهره طرفدار آلمان بود و من اسپانیا!چی شد اون بازی!من که اونقد رفته بودم تو بازی که نفهمیدم کی مامانم و رفیقشو همون همسایه هه عکسای عروسی رو دیدن و جهازش رو...!تنها چیزی که میشنیدم صدای تالاپ تولوپ قلبم بود و یخ کردن دستام!بهاره-صاحب خونه-گفته بوده:به خدا این پسره!من که نفهمیدم اما احتمالا از دادام موقع فوتبال به این نتیجه رسیده!خلاصه تبریک!ایشالا که قهرمانیم!

نکته سر خط:آپ بعدیم یکم خاصه.درباره ی...!نه نمیگم!اما شاید یکم دیرتر بذارمش.آخه یکم باید روش فکر کنم.اما میدونم خوشتون میاد-ایشالا!-ممنونم از نظرااااتون!دوستون دارم همتونو!


ادامه مطلب
نوشته شده در 89/04/19ساعت 14:22 توسط baran| |

سلاااام به همه دوستای گلم!اول یه توضیح مختصر بدم!قرار نبود اینجوری شه!ینی من بعد از دیدن نظراتون و یه عــــالمه شرمندگی بابت محبت هاتون با گوشیم"خواستم بیام آپ کنم که یهو دیدم شارژم تمومیده!تا زنگیدم کافی نت و شارژ کردو نشد و هزار بیچارگی که آپم رسید به الان!راستش دیگه تصمیممو گرفته بودم  که نیام.اما وقتی نظراتتونو دیدم گفتم پس افرادی هستن که من یه کوچولو هم براشون ارزش داشته باشم...!پس میام و آپ میکنم اما درکم کنین که شاید دیر اومدم و دیر بهتون جواب دادم....اما شما تروخدا منو مث همیشه پشتیبانی کنین و هر وقت آپیدین خبرم کنین تا توی اولین فرصتی که گیر آوردم بیام بخونم و نظر بدم...!خـــــــیلی دوستون دارم بچه ها!

حالا بریم سر اصل مطلب!و اینک اسپانیا...!وااااااااای!من آدمی نیستم که برا فوتبال گریه کنم اما باورتون میشه دیشب تا قبل از گل ویا که از استرس زار زار گریه میکردمو بعدشم از خوشحالی!کلی براشون قرآن خوندم!اصلا عجیب بازی بود بازیه دیشب!از داوری تا پنالتی ها و بازی پاراگوئه...!دیوونه ام کرده بودن این پاراگوئه ایا!هرچی فحش بود دادم بهشون!موقع گل گوشه ی بالشتو محکم برده بودم تو دهنم که دادم بلند نشه!اینبارم ۲ تا عکس از داوید جیگری میذارم تو ادامه مطلب.ولی خدایی عجب بازیکنیه!تازه ۵ گله شدو....!ایشالا آلمانم هرجور هس میزنیم!راه ما امید است و مقصد ما پیروزی!

نکته سر خط! من فردا دارم میرم مشهد!-البته وا۳ یه کاری.اونجا هم درس میخونم!-ایشالا اگه شد از مشهد آپ میکنم!

نکته ته خط!در ضمن ایشالا فردا صبح میام به نظرای پست قبلی جواب میدم و میام به بلاگ همتون سر میزنم!برگشتمو مدیون همتونم!راستی نظر سنجی یه رای صلاح مملکت خویش... بود و بقیه همه این بود که نرو!نمیدونم چطور تشکر کنم!


ادامه مطلب
نوشته شده در 89/04/13ساعت 19:23 توسط baran| |

سلام دوستای گلم.خیلی دلم پره.راستش میخواستم این بار یه آپ خیلی شاد بذارم اما...تا ته پستم که برین میفهمین.نه از عشق و عاشقیه نه از از مردن و خود کشی!چیزی که شاید ۷۰ درصد بلاگارو مشغول خودش کرده!رو این موضوع نمیخوام صحبت کنم.اصل مطلب ف.ا.ص.ل.ه هاس...شاید اولین چیزی که تو ذهنتون تداعی بشه سریال جدیده باشه.ف.ا.ص.ل.ه این واژه میتونه بین دو نفرقرار بگیره و....مث دو تا عاشق‌.مث زن و شوهر.مث دو دوست.مث من و خدام و مث....من و بابام!هیچوقت نخواستم که اینجور مطلبی بنویسم.اما تفاوت نسل ما آدم هارو به خیلی جاها میکشونه.این سریاله تلنگر خوبی بود.دیدم فقط من این مشکلات رو ندارم پس...!نسل ما یه چیزی میگه اونا یه چیزی.نسل ما نسل سرعت و راحتی اما اونا...ما متفاوتیم..جمله شاهرخ تو سریال عین واقعیت بود!راستش امروز با این اتفاقات دیدم فاصله کار خودشو کرده.بزار عام تر صحبت کنم-البته ممکنه هیچکی جزو این عمومیت نباشه!!-اما این واژه تو زندگی خیلی ازما ها جا خوش کرده و نمیذاره راحت زندگی کنیم.تو خونه ی ما به یه صورت و تو خونه ی بقیه یه جور دیگه...دعوا سر فوتبال دیدن!سر درس خوندن و نخوندن!سر کوچکترین چیزا که وقتی آدم فکرشو میکنه خنده اش میگیره!مساله تفاوتیه که به بابا میگه باید بچه ها سختی بکشن تا مرد شن و به ما میگه از چیزی که داریم باید کمال استفاده رو ببریم.به دنیا اومدیم تا راحت زندگی کنیم.بخندیم بریم بیرون...اما نه!اینجا یه چیزی لنگ میزنه!این موضوع که فقط بابا و بچه نیس.درسته تو خونواده ما-خدارو شکر-این موضوعی که میخوام بگم نیس اما تو خیلی از خونواده ها هنوز هس...یه رسم قدیمی که بهش عادت کردیم و حسش نمیکنیم!و این مرد سالاریه!نه!اشتباه نکنین!من مخالف مرد هانیستم!این مال چند نسل قبل از ما بوده اما اگه دقت کنی اطرافت میبینیش...!چرا وقتی یه زن داره مثلا ظرف میشوره شوهرش نباید بیاد تو آشپزخونه و اون خشک کنه!؟یعنی مرده نمیدونه زن وظیفه انجام هیچ عملی رو تو خونه ی مرد نداره و همه از سر محبته؟میدونین چقد محبت اون مرده تو دل زنش زیاد میشه!؟یا از این قبیل چیزا که مردا عادت کردن به تلویزیون دیدن و روزنامه خوندن و........؟!درسته اونا دارن بیرون کار میکنن اما کار زن تو خونه کمتر از اونا نیس!البته همه ی مردا رو نمیگم!

چیزی که من فکر میکردم با دایناسور ها منقرض شده امروز پشت تلفن شنیدم!درد دل یکی از اقوامای دورمون که هم منو متعجب کرد هم مامانم!این که یه مرد دست رو زنش بلند کنه!کجاس عدل خدا!؟واقعا آقایون خودتون بگین مرد حق داره زنشو بزنه؟!اونم تو این دوره زمونه و تو این نسل؟!

فاصله داره کار خودشو میکنه!ما حواسمون نیس...آمار طلاق رو یه نیگا بنداز!آمار فرار جوونا!خودکشی ها!اصلا آمار اعتیاد....؟کمترین چیزی که  دانشجوها درگیرشن سیگاره.چی بودیم و چی شدیم؟!ما مردمی هستیم با تمدن.با محبت.داریم میشیم مث عرب ها!دلم میسوزه وقتی میبینم اصلی ترین گروه اجتماع که خانواده باشه داره از هم میریزه.بدون طلاق همه از هم جدا میشن و فـــــــاصله میگیرن.چرا دوست دارم گفتن جرمه؟!چرا احساس از دست دادن اقتدار میکنیم اگه این جمله رو به زبون بیاریم؟!چرا خو گرفتیم با فاصله های بینمون؟نمیایم این تفاوت هارو کم کنیم و هم رو درک کنیم؟آقای پدر من جوون رو درک کن...!منم بهت نزدیک میشم و دست از کارای اشتباهم برمیدارم!آقای شوهر!ازت چیزی کم نمیشه اگه به زنت محبت کنی!-من مجردم اینو واسه بقیه گفتم!-همه چیز پول و رفاه نیس...درک کنین و محبت...

سهراب کجایی که این مردم از درک شعرت عاجزند...!دل خوش سیری چند؟؟؟؟

روی حسابم با همه نیس.شرمنده اگه طولانی شد.

نوشته شده در 89/04/11ساعت 20:52 توسط baran| |

هوووووووراااااا!کریس رونالدو چسبیده به دیوار!!-از بس که ضایع شد!-حقش بود!آدم مغرور!داشتین david villa جونم و؟!گل تـــــــــوپي زد كه داشتم سكته ميكردم از خوشحالي!انصافا اسپانيا تيم برتر ميدون بود!خيـــــــــــــــلي خوشحالم!قيافه ي كريس بعد از بازي:!!

بعدا نوشت:به دلیل باز نشدن قالب مجبورم عوضش کنم!

خدایا شنبه.....ایشالا پاراگوئه روهم داغون میکنیم!عكس ويا ادامه مطلبه.برين ببينينش!


ادامه مطلب
نوشته شده در 89/04/11ساعت 10:52 توسط baran|

سلام به همه.همه ی اونایی که وقتی میخونن سلام میگن علیک سلام!!

هی...بر خلاف پست قبلیم الان اصلا حالم خوب نیس.بذارین از صبح شروع کنم.قرار بود ساعت ۸ پا شم که با برنامه گزینه ۲ برم جلو.اما با داد مامانم به زور ۱۱ پا شدم!آخه دیشب برزیل بازی داشت!بعدم که فیلم گذاشتم ببینم نخوابیده بودم زیاد!خلاصه بعدش رفتیم خونه همسایه امون عیادت پسرشون.آخه هویجوری پاش شیکسته!!خودمو کشتم که پسر بزرگشون که همسن منه معدلشو بگه!مگه گفت؟!!همش میگفت ۲۰ شدم!منم گفتم پس چرا برا همه درسات اعتراض نوشتی؟!داشت آمپرم میزد بالا!جواب داد آخه دیدم ظلمه در حق بچه ها من همرو ۲۰ شم گذاشتم نمره مو بیارن پایین که...!منم تو دلم گفتم:اصلا فدای سرم!دلم میخواس بدونم اما نگفت دیگه!shit!

بعدشم اومدیم خونه.شروع کردیم صحبت با مامانم.امروز بین همسایه ها یه سو تفاهم کوچولو پیش اومده بود که ارزش درگیری بینشون و نداشت اما...حداقل این مساله این بود که من و مامانم رو یاد شهر قبلیمون انداخت...آخه اگه یادتون باشه من هفته اول مهر بود که اومدم اینجا.به  خاطر انتقالیه بابام.

یاد دوستام افتادیم که همیشه یا من خونه ی اوناها بودم یا اونا خونه ی ما!حرفای بد همو راحت فراموش میکردیم و کارمون فقط خنده بود!کل مینداختیمو همه ی شهر و به هم میریختیم!اینقد وا۳ هم مرام میذاشتیم...عین چند تا آبجی بودیم وا۳ هم...شب امتحان کتابم گم شده بود راضیه-یکی از دوست فابریکام-سه سوته کتابشو برام آورد.کافی بود چیزیو نفهمم یا اونا میومدن پیشم یا من میرفتم.از وقت خودش میزد و همه رو واسم میگفت!اما اینجا.تو این مدرسه...ممکن بود یه کار اشتباه تقصیر یه نفرمون باشه اما وا۳ کم شدن تنبیهش همه به گردن میگرفتیم.الان که این پست رو مینویسم فقط گریه میکنم...

شبی که از اونجا رفتیم همه ی رفیقام رفته بودن در خونه مون نشسته بودنو گریه میکردن...منم اینجا نزدیک بود بیمارستانی شم بس اشک ریخته بودم...هنوزم هم من هم مامانم هر وقت یادشون می افتیم گریه میکنیم.

یا حتی دوستای داداش نیمام.مامانم بیشتر یاد اونا میکنه.آخه هخدایی هم تو درس هم تو خیلی کاراش کمکش کردن.مامانم میگه اونجا دلم به صدای زنگ در خوش بود که حداقل دوستای بچه هامن.اینجا که هیکشی و نداریم.همسایه ها هستن اما....همشون خوبن.ما حتما قدر نمیدونیم.

نامردی نشه یکیشون خیـــــــــــلی خانومه خوبیه!حیف که معدل پسرشونو نمیدونم!!هه هه هه!محض خندش بود!حالا اسم رفقای اونجارو مینویسم و خصوصیاتشون:

راضیه.خ:قد بلند-بهش میگفتیم برج میلاد!-با مــرام!پایه ی همه کار.خنده گریه...!

مهسا.ع:کشته مرده ی چشمای سبزشم!مهربون.بامــرام!خیـــــــلی دوست داشتنی!

فهیمه.ک:یه سنگ صبور.مهربون و با مراام!حلال یه عالم مشکل!

پریسا.ا:با جنبه.با مــرام.یه همشهریه مااااه!

عطیه.ق:اسپورت.پایه همه کار.صـــــــادق!

آپم طولانی شد!اما منتظر نظراتتونم!

 

نوشته شده در 89/04/08ساعت 18:25 توسط baran| |

معلم عصبی دفتر رو روی میز كوبید و داد زد: سارا ...
دخترك خودش رو جمع و جور كرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم كشید و با صدای لرزان گفت : بله خانوم؟
معلم كه از عصبانیت شقیقه هاش می زد، تو چشمای سیاه و مظلوم دخترك خیره شد و داد زد:
چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نكن ؟ هـــا؟! فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت كنم!
دخترك چونه ی لرزونش رو جمع كرد... بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت:

خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق می دن...
اونوقت می شه مامانم رو بستری كنیم كه دیگه از گلوش خون نیاد... اونوقت می شه برای خواهرم شیر خشك بخریم كه شب تا صبح گریه نكنه... اونوقت... اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره كه من دفترهای داداشم رو پاك نكنم و توش بنویسم... اونوقت قول می دم مشقامو ...

معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین سارا ...
و كاسه اشك چشمش روی گونه خالی شد . . .
نوشته شده در 89/04/06ساعت 17:10 توسط baran|

سلاااام به تمامی بروبچ جیگرطلا!خووووبین؟!من الان شهرو دیار مادر پدری ام!او اومدم کافی نت ببینم کامنتاتونوووو!آره دیگه اگه نیومدم جوابتونو بدم شرمنده!آخه اصلا وقت نیست!

دو تا کله مشتاق تر از من سرشونو کردن تو مانیتورو دارن پست منو میخونن!اینجوری!یکی مامی جونه که هرهر میخنده-اینجوری!- یکی هم خاله جونه که تایپمو دیده هنگ کرده!- اینجوری!-بوی ادکلنی که میخواسته برا شوهرش بگیره و نصف شو واسه امتحان رو سرو صورتش خالی کرده همه ی فضا رو برداشته داره خفمون میکنه!

میفرمایند:-خاله جون ـ خیلی هم دلت بخواد!ادکلن به این خوش بویی!    ما که نفهمیدیم بوی لاستیک بچه بعد از خراب کاریش  دقیقا به همین رنگ! هم میشه بوی خوش؟!!

خوب!برم که این دو تا الان کله ی منو خوردن بس که حرف زدن!پچ پچ پچ...پچ پچ پچ!چی در اومد؟!

مامانه میگه ماکه بع بع نکردیم!خاله هه میگه بع بع نیست آبجی پچ پچه!!دو تاشون کف کافی نت پهن شدن و قیافشون اینجوریه!این مامانم بود اینم خالم! این خندش مرموزه!!

مهم نوشت!مامانه میگه این چرت و پرتا چیه؟!کی میخونه؟!!     خیلی ممنون!!!!

نوشته شده در 89/04/03ساعت 20:53 توسط baran| |

سلاااام به همه!خوبین؟خوشین؟سلامتین؟اوضاع بر وفق مراده؟از جایی که من تریپ لاو اسپانیام بردشو برابر هوندوراس به همه تبریک میگم!

راستی داداشیم یه عینک سه بعدی فرستاده با مامانم اینقده باحاله!فکر میکنی همه چی داره از تلویزیون میادبیرون!یه فیلمش بود توش حباب داشت.فکر میکردی حبابه جلو دستته!هی میخواستی بترکونیش!!عینکه یه تیکه مقواس با یه تلق سبز و یکی هم قرمز!

رااااستی.هر کی درباره آتلانتیس یا به عبارتی آتلانتیک اطلاعات داره بهم بگه.همون قاره ای که گم شده!!ممنوون!
مهم نوشت!:یکی از خانومای همسایمون میخوان بیان بلاگمو ببینن!خطاب به خانوم هروی:نظر گذاشتین بنویسین خیلی بلاگت نازو قشنگ و توپه که نا امید نشم!!!

یه روزی یه جایی یه وقتی....صبر داشته باش!صبر داشته باش!سبز باشین!بای!

نوشته شده در 89/04/01ساعت 10:45 توسط baran| |

سلاااام به همه!چطولین؟!خوفین؟دیروز اومدم آپ کنم که نشد!آخه بلاگفا رو فیلتر کرده بودن!واااا!کارای اینا هم که معلوم نیس به خدا!دیدین چی شد؟!نرفتم آمل!عوضش رفتم مشهد پیش امام رضا!تازه تا دیروز تهنا بودم با بابام!خوب دیگه چه خبر...؟!آها!دیروز کارنامه هارو دادن!گارنامه که نمی شد گفت.آخه نمره های تک درس داده بودنو معدل نداشتیم.همه افت کرده بودن!منم بر خلاف ترم پیش همش ۳با ۲۰ داشتم.ریاضی و فیزیک و معارف...!

برم ناهار که چند روزه دستپخت مامانه رو نخوردم!

تمام پنجره ها رو به آسمان باز است...چگونه رسیدن به اوج هنوز یک راز است؟!....

نوشته شده در 89/03/31ساعت 14:28 توسط baran| |

سلااااام!دارم میرم!آمل!بالاخره بعد از ۳ ماه داداشیمو میبینم!دلم براش ۱ ذره شده!اگه شرایط جور بود حتما میام می آپم.یه بلاگ معرفی میکنم اگه مث من دیوونه ی کره ای هایین خیلی به دردتون میخوره! من كه خيلي خوشم اومد.ماله طراوت جونه.   www.koreiha.blogfa.com

نكته ته خط:من خيلي بدم.هيكشي بدتر از من نيس.خودم ميدونم اما تقصير فقط گردن من نيس...هركي خوابه خوش به حالش ما به بيداري دچاريم....مواظب خوبياتون باشين!سلام همه رو به دريا ميرسونم!به ماسه هاي نرم و صدف هاي قشنگش....!

نوشته شده در 89/03/24ساعت 15:7 توسط baran| |

سلاااام به همه!ساعت ۳ صبحه!!!خواب از کلم پریده!با همسایه ها تا ۱۲ پارک بودیم.خیلی خوب بود.با یکی شون رفتیم دوچرخه بازی!خیلی حال داد!بعدم علی گیر داد که بریم سیب زمینی بپزیم و با خانوم هروی-یکی از همسایه ها-تا الان تو محوطه بودیم و آتیش روشن کردیم و....!خیلی خوب بود.پسر ایشون که از همین امروز برای کنکور شروع کرده.هی به خودم میگم خاک تو سرت باران!عقب مووووندی!اما بیخیال.من که از الان نمیتونم!

راستی!آشی که چند روز پیش گفتم یکی از بچه ها آورد خوردیم توش ۲آ خونده بوده...!آخه یکی از بچه ها یه خواستگار سمج داشته که هی بهش جواب رد میداده.اینم میاد یه دعا میگیره میده به این رفیق دیگه ام که تو اون آشه بریزه!!!واااای!حالا باید پی لباس وا۳ عروسی خانوم باشیم!فکر کن...!

اینم از این!علی گیر داده بریم بازی.مجبورم برم.

نکته سر خط:چشمانمان را بسته ایم و نمی بینیم آنچه را باید دید..پنجره ای دیگر...چشم دلت که باز است!

نوشته شده در 89/03/24ساعت 3:13 توسط baran| |

وقتی تو رفتی بارون تا میتونست خودشو کوبوند به صورتم اما هر کار کرد نتونست خیسم کنه.قلبم از ترس دوریت کز کرده بود گوشه ی سینه ام...خوبیش این بود که برگ ها دیگه زیر پات صدا نمیدادن..له میشدن اما مثل من با سکوتشون بدرقه ات میکردن...چشمم و دوخته بودم به چتری که بالای سرت بود.از ترس بارون زیرش قایم شده بودی و با پای لرزون ازم دور میشدی...اونو گرفته بودی تا بارون صورتت و خیس نکنه.اما هرچی فکر کردم نفهمیدم چرا باز هم صورتت خیس بود...خیس خیس...    ----باران----

میشه برداشتتونو بهم بگین؟...برام خیلی مهمه که چی دستگیرتون میشه از این متن یا چه احساسی بهتون دست میده.ممنون....

نوشته شده در 89/03/22ساعت 15:49 توسط baran| |

*چند برگی از دفتر خاطراتم را سفید خواهم گذاشت

شاید روزی برگردی....

*خیابان پر از من است و من پر از خیابان وچترم پر از آسمان...

ببار باران بر تن خسته ی من...

نوشته شده در 89/03/22ساعت 15:3 توسط baran| |

سلاااااام!وااااااااااااای خدااااا!یه بار ۲۰۰ تنی از رو دوشم برداشته شد!امتحان تمومید!خدایا شکرت شکرت!

دیروز میگفتم وقتی بیام ار امتحان میخوام ۲ هفته بخوابم!اما وقتی اومدم اینقد شوق تعطیلی داشتم که اصلا خوابم نمی اومد!وا۳ همونم اومدم ببینم چه خبره تو بلاگا؟!خوبین؟خوشین؟

حالا ذوق کارنامه دارم!کی بشه کارنامه هارو بدن....!اما اگه خراب کرده باشم...؟نه ایشالا.دارم معین گوش میدم.بذارین این تیکه اشو بتایپم براتون شما هم فیض ببرین..!راستی میدونستین معین اول مداح بوده بعد کارشو تو کاواره شروع کرده و اینقد موفق شده؟!خیلی صداش قشنگه....

سایه شو رو سر این همیشه عاشق        بی تو خالیه تموم این دقایق

من به جز خاطره هام چیزی ندازم           بی تو هر لحظه همیشه بیقرارم

بی تو این گلایه ها چه بی شماره           شب و روز برای من فرقی نداره

زندگی رو با تو عشق تو میخوام              تو نباشی بی تو من همیشه تنهام

تمام قصه هامو از تو دارم                        بهترین خاطره هامو از تو دارم

تو این شبای خالی از ستاره                   آخرین ترانه هامو از تو دارم

نکته سر خط:امروز مهسا-یکی از بچه های کلاس-آش آورده بود یه آشی بعد از امتحان خوردیم جای همتون خالی!با یه عالم قرقروت!!

یه جایی یه وقتی...صبر داشته باش!بازم میام!

نوشته شده در 89/03/22ساعت 11:57 توسط baran| |

سلاااام به همه!خوبین؟خوشین؟چه خبرا؟به سلامتی تموم شد شیمی هم.حالا آخریش و زبان!آخه درس عمومی هم درسه؟!!همین تخصصی هامون بسه دیگه!!خدا کنه معدل امسالم خوب شه!هی...

هفته ی دیگه  وا۳ خسته نباشید به همه بچه های همسایه که امتحان داشتن میخوایم بریم هممون بیرون!به قول ضیا-مجری گزینه ۲-چه خوشی بگذره امروز!!

آره دیگه اینجوریاس.این کلید امتحانارم تا بذارن رو سایت جون آدم در میاد!هی استرس!خداااا خوووووب داده باشم!راستی آهنک همه چی آرومه رو گذاشتم رو بلاگمخوفه؟من که دوسش دارم!وقتی این و گوش میدم فکر میکنم داره از سر اعصات خوردی میخونه.تو اوج نا آرومی میگه:همه چی آرومه...

اکی.باید برم.شاد شاد.یه جایی یه وقتی..صبر داشته باش صبر داشته باش...اون موقع همه چی  آرومه....

بعدا نوشت:آهنگم کار نمیکه....

نوشته شده در 89/03/20ساعت 12:51 توسط baran| |

معلم پای تخته داد ميزد

صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زير پوششی از گرد پنهان بود.
ولی آخر کلاسيها
لواشک بين خود تقسيم می کردند
وآن يکی در گوشه‌ای ديگر «جوانان» را ورق می زد.
برای اينکه بيخود های‌و هو می کرد و با آن شور بی‌پايان
تساويهای جبری را نشان می‌داد
با خطی ناخوانا بروی تخته‌ای کز ظلمتی تاريک
غمگين بود
تساوی را چنين بنوشت : يک با يک برابر است
از ميان جمع شاگردان يکی‌برخاست

هميشه
يک نفر بايد بپاخيزد
...



به آرامی سخن سر داد:



تساوی اشتباهی فاحش و محض است
نگاه بچه‌ها ناگه به يک سو خيره گشت و
معلم مات بر جا ماند
و او پرسيد : اگر يک فرد انسان ، واحد يک بود
آيا يک با يک برابر بود؟
سکوت مدهشی بود و سوالی سخت
معلم خشمگين فرياد زد آری برابر بود
:و او با پوزخندی گفت
اگر يک فرد انسان واحد يک بود
آنکه زور و زر به دامن داشت بالا بود و آنکه
قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پايين بود؟
اگر يک فرد انسان واحد يک بود
آنکه صورت نقره گون ، چون قرص مه می‌داشت بالا بود
وآن سيه چرده که می ناليد پايين بود؟
اگر يک فرد انسان واحد يک بود
اين تساوی زير و رو می شد
حال می‌پرسم يک اگر با يک برابر بود
نان و مال مفتخواران از کجا آماده می‌گرديد؟
يا چه‌کس ديوار چين‌ها را بنا می‌کرد؟
يک اگر با يک برابر بود
پس که پشتش زير بار فقر خم می‌گشت؟
يا که زير ضربه شلاق له می‌گشت؟
یک اگر با يک برابر بود
پس چه‌کس آزادگان را در قفس می‌کرد؟

معلم ناله‌آسا گفت
بچه‌ها در جزوه‌های خويش بنويسيد:

یک با یک برابر نیست

 

مهم نوشت:میدونم قدیمیه.اما تو این روزا....بهتر بود نوشته شه.

نوشته شده در 89/03/18ساعت 18:55 توسط baran| |

وااااای واااای واااای!آخی!این فیزیک لعنتی تموم شد!خیلی لوس وآبکی بود امتحان!و حالا عربی......!!!

از عربی خیلی بدم میاد!آخه عربی هم درسه؟!به چه درد میخوره آخه؟!!اه اه!اصلا حسش نیست!منتظر شنبه هفته دیگه ام که میخوام برم آمل پیش داداشیم!جیگره به خداا!وااااای چه شود!صفا سیتی!!

راستی مامان جانم اینا بعد ۲ ماه اومدن و رفتن.جاشون خیلی خالیه...غریبی هم بد دردیه!!!هی...!+

اکی.برم دیگه.باید شروع کنم.برام ۲آ کنین.یه روزی یه جایی یه وقتی......صبر داشته باش!

نوشته شده در 89/03/16ساعت 16:17 توسط baran| |

وقتی همه ی بلاگ ها رنگ و بوی تو رو میده..وقتی تو این روزا همه ی حرفا از تویه...آروم بهت میگم :دوستت دارم به خاطر آنهمه سختی هایی که به خاطر بودنم متحمل شدی.دوستت دارم به خاطر همه ی لحظه های سختی که در آغوشت آرام گرفتم...دوستت دارم بخاطر صبرت در برابر تمام سبک سری هایم.دوستت دارم به خاطر محبتی که بی منت نثارم میکنی.اما تو دوستم داری بدون هیچ دلیلی....دوستت دارم!

با بهونه:تولد حضرت فاطمه رو به همتون تبریک میگم..!خصوصا داد میزنم مامانی روزت مبارک!

در گوشی-بیا جلو!!-:یادمون نره فاطمه فاطمه است...کوتاه و خواستار کمی تامل تو رفتار های ایشون....

نوشته شده در 89/03/13ساعت 22:37 توسط baran| |

دیگر نایم توان هجی کردن عشق را ندارد.

بگریز و دور شو از من.

من حتی نمیدانم عشق را با کدامین علاقه مینویسند.

نوشته شده در 89/03/13ساعت 22:21 توسط baran| |

Design By : Night Melody